زندگـــــــی ...

تقدیم به دوستانم و همه کسانی که دلتنگ اند:

زندگی رســم خـــوشـــایـنـدی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پــرســـشـــی دارد انــدازه ی عـشـق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حــس غــریـبـی است که یک مــرغ مــهــاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آیینه است

 زندگی گل به توان ابدیت است

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

سهراب سپهری

بـغـض کشنده

خیلی حرف هست …
 
که تو هرروز در گلویت …

بغض کشنده ای احساس کنی …


بـرای کسیکه بدانی حتی یکبار در عمـرش …

به خـــاطـــر تـــو … بـــغـــض هم نکرده است …

هواتو کردم ...

دلم گرفته خــدا را تو دلـگشـایـی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلــگشــایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سـر دســت

ببین به گوشه چشمی و خودنمایی کن

ز روزگـــار مــیــامــوز بی وفــــایی را

خدای را که دگــر ترک بی وفایی کن

بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست

تو نــیــز با دل مــن طــاقــت آزمــایی کن

شــکــایت شب هــجران که میتواند گفت

حــکــایــت دل مــا بــا نـــی کســایی کن

بــگــو به حضــرت اســتاد مـا به یــاد توایم

تو نــیــز یــادی از آن عــهــد آشــنــایی کن

نــوای مجــلــس عشــاق نغـمه دل ماست

بــیــا و بــا غــزل ســایــه هــمــنــوایی کن

هـــوشـــنـــگ ابــتــهــــاج

دلـتـنـگـی ...

دلم برای یکنفر تنگ است …
نه می دانم نـامـش چیست …
و نه می دانم چــه می کند …
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم …
رنگ موهایش را نمی دانم لبخندش را هم …
فـــقـــط می دانم که بــایــد باشــد و نیسـت …

نگاه خسته

نمی دانم چه می خواهم خدایا ...

به دنبال چه می گردم شب و روز ؟

چه می جوید نگاه خسته ی من ...

چرا افسرده است این قلب پر سوز ؟

فروغ فرخزاد

چند ســـال ؟

ساحل درخشان و جادویی در شب magic lighting in beach
 

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم؛خاموشِ خاموشت کنم ...

شراب تلخ

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیـاسـایم ز دنـیا و شر وشورش

بغض من ...

پشت این بغض بیدی لرزان نشسته که خیال میکرد

با این “ بادها ” نمی لرزد …

نهایت شب

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم ...

غـــــروب ...

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها رابا شب شمرده بودم

 

ده سال دور و تنها تنها به جرم اینکه :

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

 

ده سال میشد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب میشد وقتی غروب میشد :

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمد علی بهمنی

عشق تو ...

عـشـــــق تــــو

شـــــوخـی زیبــــایی بــود که خــدا با مــــن کـرد …!

زیبــــا بــود امــــا شــــوخی بــود ...! 

پـــــــرواز ...

در بن بست هم راه آسمان باز است

پــــرواز را بــــیــــامــــوز ...